محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1191

تاريخ الطبرى ( فارسي )

هند گفت : « ما آنها را بكوچكى پرورديم و تو ، به روز بدر خونشان را ريختى ، تو و آنها بهتر دانيد . » و عمر بن خطاب از سخن وى به شدت بخنديد . پيمبر گفت : « و تهمت نزنيد . » هند گفت : « تهمت زدن زشت است و كمى گذشت بهتر است . » پيمبر گفت : « و در كار درست نافرمانى من نكنيد » هند گفت : « اگر قصد داشتيم در كار درست نافرمانى تو كنيم اينجا ننشسته بوديم . » آنگاه پيمبر به عمر گفت با آنها بيعت كن و او صلى الله عليه و سلم براى زنان آمرزش خواست ، و عمر با آنها بيعت كرد . و چنان بود كه پيمبر با زنان دست نمىداد مگر زنى كه بر او حلال باشد يا محرم باشد . ابان بن صالح گويد : بيعت زنان دو جور بود ، يكى آنكه ظرف آبى پيش روى پيمبر نهادند و چون شرايط بيعت را بگفت و زنان پذيرفتند دست در آب فرو برد و در آورد و زنان نيز دست در آب فرو بردند ولى پس از آن چنان شد كه پيمبر شرايط بيعت را مىگفت و چون مىپذيرفتند ، مىگفت : « برويد كه با شما بيعت كردم . » و چيزى بيش از اين نبود . واقدى گويد : در اين اثنا خراش بن اميهء كعبى جنيدب بن ادلع هذلى را بكشت و به گفتهء ابن اسحاق اين به سبب كينه اى بود كه از روزگار جاهليت در ميانه بوده بود و پيمبر خدا گفت : « خراش آدم كش است ، خراش آدم كش است » بدين گونه او را ملامت كرد آنگاه به قوم خزاعه گفت تا خونبهاى مقتول را بدهند . عروة بن زبير گويد : صفوان بن اميه سوى جده رفت كه از آنجا با كشتى سوى يمن رود و عمير بن وهب گفت : « اى پيمبر خدا صفوان بن اميه كه سالار قوم خويش است از تو فرارى شده و رفته كه خويشتن را به دريا افكند او را امان بده خدايت درود فرستد »